loading

سفر

در سرزمین اسلاوها برگزیده‌ای از سفرنامه‌ی هیئت مسلمان اعزامی به سرزمین‌های شمالی

در سال ۳۰۰ هجری شمسی گروه شش هفت نفره‌ای از طرف خلیفه‌ی وقت عباسی، المقتدر بالله، راهی ماموریتی به سرزمین غزها و ترکان شمالی و اسلاوهای اطراف ولگا می‌شوند تا علاوه بر ایجاد راه دادوستد، آنها را به اسلام دعوت کنند. ابن فضلان راوی این گروه در سفرنامه‌ی خود شرح ریزبینانه‌ای از ماجرای این ماموریت دو ساله و دیده و شنیده‌ها به جا گذاشته است. در این سفر بارها این گروه تا دم مرگ می‌روند و هربار به لطایف‌الحیلی نجات می‌یابند. آنچه برای راوی این سفر مهم است تفاوت‌های عمیق فرهنگی میان دنیای اسلام با دنیای ترک‌های غز و اسلاو است. برش‌هایی از سفرنامه‌ی ابن‌فضلان را که بازتاب این تفاوت‌ها است می‌خوانیم. ... ادامه نوشته

بار دیگر شهرهایی که دوست می‌داشتم‌ سفر به شهرهايی با نام‌های عجيب

ولین‌ بار که تصویر ماچوپیچو به چشمم خورد فکر کنم هشت نه‌ساله بودم. معبد خورشید تن‌تن را تازه خوانده بودم. جایی در داستان، پروفسور تورنسل دزدیده می‌شود و تن‌تن و کاپیتان هادوک برای نجات پروفسور به ماچوپیچو می‌روند. دنبال تصویر گشتم و فهمیدم نام این مکان جادویی پرپله ماچوپیچو است. واژه‌ی ماچوپیچو را صد باری برای خودم تکرار کردم. چنان سحری داشت که اولین جرقه‌ی نام مکان‌ها در ذهنم زده شد: من می‌خواستم به این ماچوپیچو با آن عنوان افسانه‌ای‌اش سفر کنم. از پله‌هایش بالا بروم، نفسم بند بیاید و از آن بالا جهان را نظاره کنم. جادوی ماچوپیچو نه‌تنها دست از سرم برنداشت که مدتی بعد نام جدید دیگری هم به آن اضافه شد. دهه‌ی ۶۰ بود؛ سال‌هایی که تلویزیون دو شبکه بیشتر نداشت و ما همه‌ی برنامه‌های معدودش را با جان و دل تماشا می‌کردیم. اولین ‌بار نام پورت سعید را در سریال بادبان‌های برافراشته شنیدم. مطمئنا همه‌ی آنهایی که دهه‌ی ۶۰ ایران را از سر گذرانده‌اند این سریال را خوب یادشان است اما نمی‌دانم نام پورت سعید هم به‌اندازه‌ای که برای من جذابیت داشت برای آنها هم داشته یا نه. از آن موقع به بعد بود که برای خودم فهرستی درست کردم از شهرها، مکان‌ها، کشورها، حتی فروشگاه‌هایی که نام‌های عجیب و غریب دارند و تصمیم گرفتم به همه‌شان سفر کنم؛ مقصدهایی که می‌دانم هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت پایانی ندارند و بعد از دیدن هرکدام‌شان جادوی دیگری برای یادآوری به نام‌شان اضافه می‌شود. ... ادامه نوشته

خوش‌دست

سفر گاهی فراموش کردن روزمرگی است، فراموش کردن لحظه‌هایی که هر روزه تکرارش می‌کنیم. سفر کردن دور زدن چیزهایی است که مالوف و آشنا است و امن است. گاهی سفر کردن عین خطر کردن است، چون ما را از چیزهایی که زنده نگه‌مان می‌دارد دور می‌کند. اما آدم‌هایی هم هستند که سفر کردن شیوه‌ی زیست‌شان است، آنها که در سفر زندگی می‌کنند. منصور ضابطیان که مسافر است و بخش عمده‌ای از زندگی‌اش را در سفر گذرانده در این زندگی‌نگاره به سفری رفته و لحظه‌هایی از آن را نوشته. ... ادامه نوشته

دریا آدم را صبور می‌کند روایتی از سفر با کشتی‌های تجاری

وقتی همسر یک دریانورد باشی و او شش تا هشت ماه از سال را در ماموریت باشد، از هر فرصتی استفاده می‌کنی تا خانواده کنار هم باشد. همسرم افسر کشتی‌های تجاری بود. آنها این امکان را دارند که در طول سال سه تا چهار ماه خانواده را همراه خودشان ببرند. من به خاطر همسرم دریانورد شدم. چند سفر با همسرم همراه شدم تا تولد پسرمان. نزدیک دو سال بعد، او هم با ما به دریا آمد. شناسنامه دریایی دارم و هر بار یک سِمَت روی آن می‌خورد؛ من یک دریانورد موردی‌ام. ... ادامه نوشته