مشق ناداستان

سه حرفی همیشه حاضر یک تجربه: عشق

جمله‌ای هست که می‌گوید: «عشق به کسی که چیزی ازش نمی‌دانیم آسان‌ترین عشق است.» عشق اولِ خیلی از ما همین‌طوری شروع شده. با یک نگاه، یک حرف یا یک کار ساده‌ی معشوق گرفتارش شده‌ایم. حسی ته دل‌مان وول خورده و راه خیالبافی‌ را باز کرده تا به معشوق پروبال دهیم و او را آن‌طوری که می‌پسندیم در ذهن بسازیم. عشق اول سن‌وسال و منطق نمی‌شناسد، بلد نیستیم چطور باید به معشوق برسیم و حتی به این فکر نمی‌کنیم که بعد از وصال قرار است چه اتفاقی بیفتد. بیشتر دوست داریم در حال‌وهوای عشق باشیم، غرق خیالات شیرین شویم، دنبال راه‌هایی برای جلب توجه معشوق باشیم و کارهایی کنیم که خوشایندش باشد. شاید عشق اول به وصال نرسد اما انگار ردش تا همیشه در قلب‌مان می‌ماند؛ یادمان هست اولین بار دل‌مان کی لرزید، چطور عاشق شدیم، چطور با غم از دست دادن کنار آمدیم و بعد از همه‌ی اینها حس کردیم ما هم بزرگ شده‌ایم و به دنیای بزرگسالی با همه‌ی شیرینی‌ها و تلخی‌هایش پا گذاشته‌ایم. ... ادامه نوشته

پزیدن یک تجربه: آشپزی برای جمع

آشپزی هنری لذت‌بخش و در نگاه اول ساده است. برای کسی که بیرون گود نشسته آشپزی ترکیب چند ماده‌ی غذایی و پختش است که کار سختی به نظر نمی‌رسد. مشکل از جایی شروع می‌شود که برای اولین بار تصمیم می‌گیریم دیده‌ها و شنیده‌ها را عملی کنیم و غذا بپزیم. تازه آنجا مشخص می‌شود که نمی‌دانیم از هر ماده‌ی غذایی چه‌قدر باید بریزیم، دم کشیدن برنج چه‌قدر طول می‌کشد، ادویه‌ی جادویی که طعم غذا را عوض می‌کند کدام است و حتی شاید از هول و اضطراب یکی از موادغذایی را فراموش کنیم. نکته‌ی مثبت این است که بیشترمان تجربه‌هایی از خراب کردن غذا داریم و حرف غذا که بشود هرکس خاطره‌هایی خنده‌دار برای تعریف کردن دارد. ... ادامه نوشته

جر زن یک تجربه: بازی

تقلب کردن یک روی دیگر بازی کردن است، تقلب کردن تخطی از قواعد بازی است. کاری که ما هر روز و هر ساعت در زندگی‌مان می‌کنیم ولی سعی می‌کنیم اسم‌هایی دهان‌پرکن رویش بگذاریم. ما از قواعد زندگی، قواعد اخلاقی، قواعد اجتماعی تخطی می‌کنیم و وقتی پیش وجدان خودمان گیر می‌افتیم توجیهش می‌کنیم، کاری که این‌قدر عادی و روزمره انجامش می‌دهیم وقت بازی کردن گریبان‌مان را می‌گیرد. متقلب‌ها را به بازی راه نمی‌دهند، متقلب‌ها مهجور می‌شوند، متقلب‌ها مجبورند دائم با آدم‌های جدید بازی کنند که نمی‌دانند متقلب‌اند، متقلب‌ها مطرود می‌شوند. تقلب کردن هم ‌به قدر بازی کردن طبیعی است، بعضی از ما بردن به هر قیمتی را دوست داریم. ... ادامه نوشته

تیره‌روزی یک تجربه: بی‌پولی

اولین مواجهه‌ی واقعی با بی‌پولی در بزرگسالی اتفاق می‌افتد. ممکن است در کودکی چشم‌مان دنبال پاک‌کن، دوچرخه یا عروسک دوست و همسایه مانده باشد اما تصور درستی از بی‌پولی نداریم. نماد بی‌پولی در کودکی پدر و مادر ستمگری‌اند که دل‌شان نمی‌آید پول خرج کنند و به نظرشان این سرگرمی‌ها حیف‌ومیل است. اما بزرگ که می‌شویم تازه می‌فهمیم همه‌ی این سختگیری‌ها در جهت منافع مهم‌تری بوده. بعد از گرفتن اولین پول توجیبی ماهیانه یا حقوق است که می‌فهمیم مدیریت پول چه کار سختی است و اگر قرار باشد خانواده‌ای را اداره کنی کار سخت‌تر هم می‌شود. از قدیم گفته‌اند «پول خوشبختی نمی‌آورد» و تازگی‌ها بند جدیدی هم به آن اضافه شده که «اما بی‌پولی باعث بدبختی می‌شود». واقعیت این است که چه بخواهیم چه نخواهیم پول نقش مهمی در زندگی ما بازی می‌کند. اما شاید به قول پدرها قدر پولی را که با زحمت به دست نیاید نمی‌دانیم و باید بی‌پولی بکشیم و خون دل بخوریم تا قدر خوشبختی بعد از پول داشتن را بدانیم. ... ادامه نوشته