درخت بخشنده یک تجربه: خانواده نوشته: زمان انتشار:

دنیای کودکی دنیای کشف و شهود است و انگار کسی که در کشف همراهی‌مان کرده باشد تبدیل به قهرمان‌مان می‌شود. دایی یا عمویی که اولین بار استادیوم را نشان‌مان داده‌، خاله یا عمه‌ای که به اندازه‌ی مادر سختگیر نبوده، و بچه‌های فامیل که دانش‌شان از بزرگسالی را سخاوتمندانه با ما تقسیم می‌کردند تا با هم این دنیا را بشناسیم قهرمان‌هایی می‌شوند که شاید در بزرگسالی جایگاه قبل‌شان را نداشته باشند اما همیشه در ذهن‌مان عضو خاص و محبوب فامیل باقی می‌مانند، کسی در مرز دوست و خانواده که هم صمیمت دوست را دارد و هم پایداری خانواده را.

 

ما بکاریم و دیگران بخورند

امیرمحمد محدثی

کارمند بودن پدر و مادرم مرا راهی خانه‌ی پدربزرگِ مادری‌ام کرد. اهل مهدکودک نبودم و آنجا بند نمی‌شدم. با مادرم مدرسه و با پدرم اداره هم نمی‌توانستم بروم، پس تصمیم آن شد که صبح‌ها تا ظهر خانه‌ی پدربزرگم بمانم و وَنگ‌وَنگ نکنم تا مادرم بیاید دنبالم. خاطره‌های آن سال‌ها شبیه جزیره‌هایی دور‌افتاده‌اند. یکهو یک روز یادت است و چهار ماه وسطش یادت نیست تا خاطره‌ی بعدی. ولی برای من جوری بود که به امروز و فردا مربوط نمی‌شد، هر روزه بود. شش و نیم صبح هر روز ـ مگر روزهای تعطیل ـ تحویل مادربزرگم می‌شدم که نانِ گرم به دست و چادر سفید به سر دم در منتظر بود تا برسم. بعد می‌رفتیم توی حیاط و می‌گفت: «حالا کی زودتر می‌رسه تو خونه؟» و من در مسابقه‌ای فرضی، همیشه زودتر به خانه می‌رسیدم. بعدش روال معلوم بود. آن وقتِ صبح، پدربزرگم نمازش تمام شده بود و کنج آشپزخانه کنار سماورِ چای، تکیه‌داده به دو بالشت کنار دیوار، منتظر ما بود. صبحانه آماده بود. نان که می‌رسید هر سه شروع می‌کردیم و من باید به سوال‌های هر روزه‌ی پدربزرگم جواب می‌دادم. «دیروز چی ‌کار کردی؟ چی دیدی؟ مامان و بابات چی‌ کار کردن؟ و…» و من کل دیروز را مثل یادداشتی روزانه حین خوردن نانِ ‌داغ و پنیر و چای تعریف می‌کردم. با دقت و جزئیات زیاد. صبحانه که تمام می‌شد می‌رفتیم روی بالکن. پدربزرگم شش کلاس بیشتر سواد نداشت اما آدم اهل کتابی بود. گوشه‌ی بالکن کتابخانه‌ای داشت و هر روز بعد از صبحانه کارمان این بود که برویم آنجا. دفتر شعری مثلا از ملک‌الشعرای ‌بهار باز می‌کرد، من با نگاهی جدی روبرویش روی زمین می‌نشستم و او بلند برایم می‌خواند: «شاه انوشیروان به موسم دی/ رفت بیرون ز شهر بهر شکار// در سر راه دید مزرعه‌ای/ که در آن بود مردم بسیار» و بعد من باید برایش تکرار می‌کردم، درست عین مکتب‌خانه‌های قدیم. روزی دو بیت برایم می‌خواند و چندین بار تکرار می‌کرد و بعد می‌رفت سر زمین کشاورزی‌اش تا ظهر و تا برگردد سر هر کاری این دو بیت را با خودم می‌خواندم. می‌دویدم یا گِل‌بازی می‌کردم یا با توپ شوت می‌زدم و می‌گفتم: «شاه انوشیروان به موسم دی/ رفت بیرون ز شهر بهر شکار/ در سر راه دید مزرعه‌ای/ که در آن بود مردم بسیار» و ظهر سر ناهار دو بیت را تحویلش می‌دادم تا روز بعدی و دو بیت بعدی. چند غزل این‌طوری حفظ کردم نمی‌دانم. حالا خیلی‌هاشان را در حد یکی دو بیت به یاد دارم، مخصوصا غزل‌های گیلکی را. پدربزرگم سال ۸۱ وقتی هفت ساله بودم فوت کرد. درست زمانی که دوران مکتبم تمام شده بود و باید می‌رفتم مدرسه. انگار مانده بود همین یک کار را بکند. نامه‌های زیادی از اردیبهشت تا شهریور ۸۲ به پدربزرگم نوشتم. نامه‌هایی که در دفتری نوشته بودم و مادرم آنها را هنوز نگه ‌داشته. همه‌شان تعریف اتفاقات روزانه‌اند. در مدرسه چه کرده‌ام. با که دوست شده‌ام. با که دعوا کرده‌ام. معلم تنبه یا تشویقم کرده و در خانه چه گذشته. هر روز، با تاریخ و امضا و پر از غلط‌های املایی و البته دو بیت شعر. بدون آنکه کسی بخواهد برای کسی که نبود هر روز نامه می‌نوشتم. نمی‌دانم این میل نوشتن از آن موقع در من شکل گرفت یا نه، اما به هر حال اول‌بار با او خواندم و برای او نوشتم. آن شعر ملک‌الشعرای بهار را خیلی دوست داشت که: «دگران کاشتند و ما خوردیم/ ما بکاریم و دیگران بخورند» فکر می‌کنم او درست همین کار را با من کرد. تلاش کرد چیزی را در من بکارد.

 

دایی جهانگرد

زهرا مذنبی

یک دایی هیچ‌وقت‌ندیده‌ای زندگی‌ام را از روال خارج کرد. از وقتی خودم را شناختم، بی‌بی همیشه منتظر بود. منتظرِ دایی. چشم‌انتظار بود در واقع. روایت‌های مختلفی از این ماجرا وجود دارد. بعضی می‌گویند یک روز کوله‌پشتی‌اش را جمع کرد، با همه خداحافظی کرد مثل روزهای عادی، شاید هم کمی غلیظ‌تر، رفت و دیگر هیچ‌وقت برنگشت. این روایت به قیافه‌ی هیپی‌وارش با موهای فر بلند و شلوار دمپا گشاد که فقط توی عکس‌ها دیده‌ام خیلی می‌آید. اما روایت‌های دیگری هم هست مثلا بی‌بی معتقد بود با آن کوله‌پشتی کج و معوج به دریا رفته و سوار لنج‌هایی شده که به بمبئی یا زنگبار می‌رفتند و سر از کشور دیگری در‌آورده است، آنجا کنار زن و بچه‌های قدونیم‌قدش زندگی می‌‌کند و یک روز برمی‌گردد. نوه‌های خارجی را می‌آورد که بی‌بی ببیندشان و ماجرای سفر دورودرازش دور دنیا را تعریف می‌کند. آن روزها جوان‌های سودایی زیاد بودند که به قصد دیدن دنیا سوار لنج باری می‌شدند و اسکله را ترک می‌کردند. دریا فاصله‌ی آدم با دنیا را کم می‌کند. همین روایت بود که بین ما قرابت انداخت و در تمام این سال‌ها ته مغز من باقی ماند و خاک خورد و هیچ‌وقت نرفت. دایی، آن سال‌ها که کمتر کسی دبیرستان را تمام می‌کرد، رفته بود اهواز و ادبیات خوانده بود و یک روز کوله‌پشتی‌اش را برداشته بود و رفته بود دنیا را ببیند. روایت‌های غم‌انگیزتری هم بود، مثل اینکه رفته بوده دریا شنا کند و غرق شده یا در بحبوحه‌ی انقلاب در یکی از آن درگیری‌های کوچه خیابانی تیر خورده، من این روایت‌ها را باور نکردم یا دوست نداشتم باور کنم. تصویر دایی موفرفری با آن شلوار گشاد در ذهن من که نوجوان بودم و عاشق ادبیات به ایدئال زندگی تبدیل شد. آخرهای دبیرستان بودم که بی‌بی رفت بیمارستان و دیگر برنگشت. بعدها مامان و خاله‌ها به صرافت فروش خانه‌ی قدیمی و تقسیم ارث و میراث افتادند. پروسه‌ی قانونی این‌طور بود که باید درخواست گواهی فوت فرضی می‌شد و برای این کار باید یک آگهی با مضمون «از افرادی که ممکن است از فرد غایب خبری داشته باشند دعوت می‌شود تا اطلاعات خود را بیان کنند» سه بار در روزنامه‌های کثیرالانتشار چاپ می‌شد. چند نفری آمدند و چیزهایی گفتند، یکی دوتایی هم خودشان را دایی معرفی کردند. هر کدام هم داستان‌هایی از سال‌های نبودن‌شان تعریف می‌کردند. هیچ کدام‌شان شبیه عکس‌ها نبودند. ته دلم دوست داشتم دایی پیدا نشود که هر وقت خواستم با او به هر جای جهان سفر کنم. یک سال بعد از آخرین آگهی، دایی به صورت فرضی فوت شد و من از همه بدم آمد. اما تصویر بی‌تعلق و سبک‌بار او هیچ‌وقت ذهنم را ترک نکرد. چه آن موقع، چه بعدها که دانشگاه قبول شدم و هزار و هشتصد کیلومتر از خانه فاصله گرفتم و همه‌ی زندگی‌ام را در یک چمدان جا دادم، چه همه‌ی آن سال‌های دانشجویی که با یک کوله‌پشتی می‌رفتم و می‌آمدم، چه حالا که مدتی است یکجا‌نشین شده‌ام. هیچ‌وقت وسایل زیادی نداشتم و همیشه کوله‌پشتی آماده را در سرم نگه ‌داشتم به انتظار روزی که بروم و دیگر برنگردم.

 

آرشیو هاروارد

مامی

نغمه پروان

چیز زیادی نمی‌توانم با خودم ببرم، فقط یک کوله و چمدان. کتاب‌های کتابخانه را قرار است تقسیم کنم بین دوست ‌و آشنا. آن وسط دفتر کهنه‌ی مامی را پیدا می‌کنم.
مامی مادربزرگم است. از همان روزی مامی شد که من، اولین نوه‌ از اولین دخترش، پا به دنیا گذاشتم. عنوان «مامی» ابتکار دایی‌ و خاله‌های مجردم بود که در حال‌وهوای جوانی از جایی استخراجش کرده بودند. بعدها که سرِ عقل آمدند، به‌دست‌و‌پام افتادند که به‌ جای مامی بگویم مادرجون، اما خم‌ِ رنگرزی که نبود. مگر می‌شود بعد از ده ‌سال مامی ‌داشتن یکهویی مادرجون داشت. همین شده که مامی ‌بودن مامی بنایش فقط به من است. دفتر را لوله می‌کنم و می‌چپانم توی کوله. کنارم که باشد، دلم قرص است.
از پنجره‌ی هواپیما زل زده‌ام به چراغ‌های روشن تهران که ریزتر می‌شوند. یکی‌شان چراغ مامی است. دارد از رفتنم شعر می‌نویسد، برای نوه‌ای که دیگر نیست. هر دری که به تخته خورده، مامی برایش شعر نوشته. از آن شش کلاس سوادی که دارد بیشتر از بیست‌ودو سالی که من درس خوانده‌ام استفاده کرده. از مناسبت‌های اجتماعی تا مناسبت‌های ریز فامیلی مثل نشاشیدن پسردایی توی شلوارش شعر گفته. شاید این‌جوری دارد از پدرش میزمیتی، که جلوِ درس‌ خواندنش را گرفت مبادا روزی برای پسرها نامه بنویسد، انتقام می‌گیرد. نوه ‌نتیجه‌های «مادرجون‌گوی» مامی فکر می‌کنند مادرجون‌ها را چه به شعر گفتن، پیرزن است دیگر، دو خط شعر بندتنبانی که دیگر این حرف ها را ندارد. اما من‌یکی خاطرخواه خودش و شعرهایش مانده‌ام.
چراغ‌های تهران تمام شده، می‌خواهم گریه کنم. دفتر شعر مامی را از توی کوله بیرون می‌کشم و همه‌ی پنج ‌ساعت پرواز را در شعرها و گل‌وبته‌های دورش فرو می‌روم. شعری برای به دنیا آمدن پسرم: «امیرحسین خوش‌خنده، رو غصه توپ می‌بنده…» شعری برای وقتی که پسر دایی‌ضیا یاد گرفت توی شلوارش نشاشد: «از نقشه‌ی جغرافیا، توی شلوار کیا، خبری نیست ضیا…» و آن وسط‌ چشمم می‌افتد به آن شعر کذایی که برای آزادی اسرا گفت و کلاهی که سرش گذاشتم.
مرداد 69 بود. شادی از همه‌چیز و همه‌کس می‌بارید. مامی هم مثل همیشه که ذوق‌زده می‌شد شعر گفت.
«به ‌تابستان بهاران شد/ به دل شادی فراوان شد/ به ‌دست شهردار ما/ در و دیوار گلدان شد…»
بعد هم مرا صدا کرد و ماموریت داد زنگ بزنم برنامه‌ی رادیویی بعدازظهرها که مردم آنجا شور و‌ شوق‌شان را با دیگران قسمت می‌کردند و شعرش را برایشان بخوانم.
یکی ‌دو هفته عصرها به ‌جای بازی ‌و ‌تفریح از پنجِ بعدازظهر که برنامه شروع می‌شد تا هشت‌ و نه شب می‌نشستم و با تلفن انگشتی‌های قدیم شماره‌‌اش را می‌گرفتم. دو هفته که گذشت و فهمیدم تماس با رادیو به محالی تماس با ساکنان مریخ است، از کوبیدن آب در هاون دست برداشتم. اما از آنجایی‌که قصد کرده بودم دل مامی را خوش کنم، پرداختم به نقشه‌ی شماره‌ی دو.‌ برادرم را نشاندم در نقش مجری برنامه و زنگ زدم و برادرم گفت بفرمایید. گفتم مادربزرگم یک شعر گفته برای اسرای آزادشده. برادرم گفت: «به‌به چه عالی» و من شعر مامی را خواندم. هشت بیت بود. همه را هم ضبط کردیم، توی همان نوارکاست‌های قدیم.
نوار را که برای مادربزرگ گذاشتم، حقه‌مان را نفهمید. مادربزرگ برای هر کس که خانه‌شان می‌آمد نوار را می‌گذاشت. برادرم خوب صدایش را کلفت کرده بود و خش‌خش ضبط‌صوت‌ قراضه هم کمک کرد که نه دوزاری مامی بیفتد و نه بقیه. به خودم افتخار می‌کردم. حس می‌کردم توانسته‌ام بر داغی که میزمیتی به دل مامی گذاشته کمی مرهم بگذارم. هنوز با فلسفه آشنا نبودم و نمی‌دانستم دغدغه‌ی حقیقت مهم‌تر از تقلیل مرارت است.
چراغ‌ها را روشن کرده‌اند، هواپیما دارد ارتفاعش را کم می‌کند. فکر می‌کنم همین الان هم که فلسفه می‌دانم، باز اگر دستم برسد، برای خوش کردن دل مامی حاضرم پرده‌ی ضخیم بکشم روی تمام حقیقت‌های دنیا.

 

قهرمان هزار‌دندان

سهند ابراهیمی

عمویم از شمایل قهرمان‌ها چیزی در چهره و اندامش نداشت. شکم داشت، کچل بود و کلاه‌گیس سرش می‌گذاشت. انگار بر خلاف تمام انسان‌ها چند ردیف دندان بزرگ توی دهانش قطار شده بود و وقتی می‌خندید هزاران دندان درشت هر لحظه‌ می‌خواستند از دهانش بیرون بپرند و خودشان را آزاد کنند. چشم‌های از حدقه بیرون‌آمده‌اش حداقل یک بار گریه‌ی‌ نوزادهای فامیل را درآورده بود و حتی بهمن‌های کوچکی که می‌کشید و مادربزرگم را کفری می‌کرد سیگار آن‌چنان کاریزماتیکی نبود. اما قهرمان کودکی من بود. دو تا فوق‌لیسانس داشت و هرجا می‌نشستم از آنها می‌گفتم. برای همه‌ی ثانیه‌های زندگی‌اش می‌جنگید. جمع را توی دستش می‌گرفت، میدان‌داری می‌کرد و هر ژانگولری که بلد بود می‌زد تا ما کیف کنیم. کبریت روشن را که توی دهانش خاموش می‌کرد برای من حکم مهار آتش‌سوزی خانه‌های شهر را داشت و روی سرش که می‌ایستاد انگار یک مدال‌آور المپیک کله‌پا و سر و ته روبرویم ایستاده بود. از بین همه‌ی بچه‌های خانواده فقط مرا سرباز صدا می‌زد و من هم همیشه با یک احترام نظامی نصفه‌نیمه ازش تشکر می‌کردم.
اما هر قهرمانی مثل هر انسان عادی دیگری یک لحظه‌ی سیاه دارد که می‌شکند و فرو می‌ریزد. آن لحظه‌ برای عمویم جدا شدن از همسرش بود. نوجوان شده‌ بودم و تعریف کردن از فوق‌لیسانس‌های عمو از سرم افتاده بود و خاموش کردن کبریت توی دهان آن‌چنان سر ذوقم نمی‌آورد که بابا وسط هال خانه خبر طلاق را بلند اعلام کرد. انگار خبر فروریختن برج‌های دوقلو را توی تلویزیون دیده باشم یا با باخت زنده‌ی تیم‌ ملی فوتبال اشک بریزم. غم از خانه‌ی عمو که چند کوچه پایین‌تر بود راه افتاد و به خانه‌ی ما رسید، قلبم را پیدا کرد و همان‌جا ماند. فردا یا پس‌فردایش بود که پیاده رفتم سمت خانه‌ی عمو. اولین باری بود که کلاه‌گیسش سرش نبود و کچل توی حیاط نشسته بود. هیچ‌وقت آن‌قدر شکسته ندیده بودمش. از در ورودی تا جایی که نشسته بود فیلتر بهمن‌های کوچک طوری روی زمین ریخته شده بود که من مسیرم تا عمو را گم نکنم. سلام کردم و روی یک صندلی کنارش نشستم. تیله‌ای از توی جیبش درآورد و چند بار دست‌هایش را تکان داد و در یک آن تیله غیب شد. چشم‌هایم گرد شد و گوشه‌ی لبم کمی کش آمد. نیم ‌ساعتی در سکوت نشستیم و دیوار حیاط را نگاه کردیم که پسرعمو و دخترعمویم رویش نقاشی کشیده بودند. کمی بعد بلند شدم که بروم خانه، دستم را گرفت و گفت: «سرباز، همه چی درست می‌شه.» این بار نه نصفه‌نیمه که کامل پاهایم را جفت کردم و یک احترام حسابی تحویلش دادم.
یک سال بعد زن‌عمو دست بچه‌ها را گرفت و رفت سوئد. عمو دو ماه تحمل کرد اما آخر سر دلش طاقت نیاورد و گفت دوری بچه‌ها را تاب نمی‌آورد. دلم نمی‌خواست برود. فکر می‌کردم اگر برود منت‌کشی حساب می‌شود و همین کار شمایل قهرمانانه‌اش را به هم می‌ریزد. می‌خواستم قهرمانم مقاومت کند و بجنگد، بماند و مبارزه کند. روزی که عمو می‌رفت سوار هواپیما شود چیزی که چشمم می‌دید مرد درمانده‌ای بود که بغضش را قورت می‌داد اما تصویری که ذهنم می‌ساخت این بود که سوپرمن دست راستش را دراز کرده و برای ادامه‌ی عملیاتش می‌رود سوئد. حالا آن‌قدرها از عمویم خبر ندارم و کل ارتباط‌مان محدود شده به تبریک تولد توی اینستاگرام و فرستادن دو تا استیکر توی واتس‌اپ، اما برای بچه‌های فامیل کبریت روشن را توی دهانم خاموش می‌کنم و تمرین می‌کنم تا روی سرم بایستم. نمی‌خواهم قهرمان کسی باشم اما هر ژانگولری بلدم پیاده می‌کنم تا کیف کنند.

 

مغناطیس سحرآمیز عمه پروانه

صدف عباسی

دست‌های نرم، سفید و تقریبا تپل عمه پروانه مثل نسیمی استوایی همراه با بوی اقیانوس روی موهای من سه ساله که سرم را روی پاهایش گذاشته بودم می‌وزید. موجی از آرامش عضلات بدنم را شل می‌کرد و به خلسه‌ای مه‌آلود می‌برد. هنوز هم کسی نتوانسته چنین بی‌وزن و تسلابخش نوازشم کند، حتی مادرم. همان مغناطیس سحرآمیزی در وجود عمه پروانه جریان داشت که آنتوان مسمر، پزشک آلمانی، قرن‌ها پیش در هیپنوتیزم به دنبالش می‌گشت.
عمه پروانه زنی جسور، مستقل و در کار حسابداری‌اش موفق بود. در شیک‌پوشی، تمیزی و آشپزی هم زبانزد بود. تا قبل از اینکه بروم مدرسه، طبقه‌ی بالای خانه‌ی پدربزرگم زندگی می‌کردیم و هر روز عمه را می‌دیدم. همیشه برای من که اولین نوه‌ی خانواده بودم حوصله داشت و تنها کسی بود که لباس‌ها و موهایم را مرتب می‌کرد. روزی که برادر کوچک‌ترم به دنیا آمد، عمه مرا با خودش به شرکت‌شان برد، برایم لباس خرید و با من حرف زد تا حسادت نکنم و برای دیدن نوزاد آماده شوم. این عمه پروانه بود که در نه سالگی‌ یک تخته شکلات به عنوان اولین هدیه‌ی ولنتاین زندگی‌ام به من داد و باعث شد تصور کنم چارلی باکت در کارخانه‌ی شکلات‌سازی‌ام و حسابی ذوق کنم. از همان بچگی، عمه پروانه خاص‌ترین و هیجان‌انگیزترین آدم زندگی من بود.
در شانزده سالگی با کوله‌باری از جوش‌های درمان‌ناپذیر، چند کیلو اضافه وزن مرگبار، و تنهایی و غمی که غیر از دفتر خاطراتم پناهی در برابرشان نداشتم دوباره پیدایش کردم. حالا روی صورت‌مان ماسک‌های خانگی می‌گذاشتیم، رژیم می‌گرفتیم و پیاده‌روی می‌کردیم. عمه کمکم می‌کرد آرام بگیرم. گاهی هم شب‌ها خانه‌اش می‌ماندم و هر بار با لوازم آرایشی مرغوب، وسایل یا خوراکی‌هایی که به من بخشیده بود به خانه بر‌می‌گشتم. همان روزها بود که با هدایت عمه پروانه برای اولین ریلکسیشن را تجربه کردم. روحیه‌ی شهودی و نگرش‌های خاص عمه باعث شد دیدگاهم نسبت به معنویت شکل بگیرد و در روانشناسی سراغ رویکردهایی بروم که از مراقبه و معنای زندگی بهره می‌گیرند. یک بار هم وقتی در تعطیلات عید پیش او مانده بودم تا برای کنکور درس بخوانم، از شدت استرس مثل جاروبرقی می‌خوردم. عمه هم سخاوتمندانه از ردیف کردن مغزهای رنگارنگ، شیرینی‌ها و شکلات‌هایش دریغ نمی‌کرد.
وقتی چشم‌های عمه پروانه از هیجان برق می‌زد یعنی برای ماجراجویی جدیدی آماده بود. فرقی نمی‌کرد این ماجراجویی یک ماسک صورت معجزه‌آساست یا تکنیک جدیدی برای یوگا، عمه همیشه با شگفتی به استقبال زندگی می‌رفت. حتی بالا رفتن سن هم تاثیری بر اشتیاق او برای بهتر زندگی کردن نمی‌گذاشت، مثلا از وقتی به یاد می‌آوردم تلاش می‌کرد وزن کم کند. گرچه من ته دلم عمه پروانه را تپل می‌خواستم، دقیقا همان جوری که همیشه بود.
عمه پروانه مثل درخت بخشنده‌ی شل سیلور استاین خالصانه پذیرای من بود و به من می‌بخشید. شاید راز خاص بودنش این بود که با عشقی که به من داشت باعث می‌شد بهترین احساس را نسبت به خودم داشته باشم. کنار او می‌توانستم بیشتر از هر وقت دیگری خودم باشم و از قضاوت شدن نترسم. عمه با روح بزرگش بهتر از هر کسی مرا می‌فهمید.
حالا سه سالی می‌شود که به خاطر فاصله‌ی جغرافیایی و مشغله‌هایم عمه را از نزدیک ندیده‌ام، هرچند که در واتس‌اپ با هم در تماسیم. گاهی از عذاب وجدان پر می‌شوم که به غیر از گردگیری کابینت‌های آشپزخانه برایش کاری نکرده‌ام، اگر روزی توهم ابدی بودن زندگی در هم بشکند و من بمانم و حسرت کارهای نکرده و حرف‌های نزده چه؟ همین می‌شود که گوشی را بر می‌دارم و پیام می‌دهم: «عمه، دلم خیلی برات تنگ شده.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *