روایت‌های مستند

27 خداحافظی چند قاب از لحظه‌ی ترک والدین

پدر و مادر دینا دایکمن خانه‌ی کودکی‌هایش در آیووا را وقتی هفتادوچندساله بودند، سال ۱۹۹۰، فروختند. به خانه‌ی روستایی قرمز روشنی در همان شهر نقل مکان کردند و با مبلمان قدیمی‌شان پرش کردند. دایکمن، عکاسی که آن زمان سی‌وچند‌ساله ... ادامه نوشته

خواب‌های جنگ نامه‌نگاری‌های زن و شوهری جوان در سال‌های جنگ

  داوود قزلباش و شیرین میرزاده دخترخاله پسرخاله هستند و در سال ۱۳۵۸ ازدواج کرده‌اند. روز بعد از اعلام رسمی خبر جنگ در نماز جمعه، داوود خودش را از غرب تهران با دوچرخه به مسجد الهادی در تهرانپارس می‌رساند ... ادامه نوشته

نسلِ آدرال در تمنای حضور ذهن

تمرکز نداشتن مصیبتِ جدیدِ بشر در قرن بیست‌و‌یکم است. بچه‌هایی که در نه‌سالگی رمان چهارصد ‌صفحه‌ای دست می‌گرفتند و تا تمامش نمی‌کردند نمی‌بستند، حالا در سی سالگی برای خواندن متنی سه صفحه‌ای باید کفش آهنین بپوشند چون ذهن‌شان مثل آدمِ معتاد به مرفین نمی‌تواند حتی چند دقیقه بدون دیدن استوری جدید و توییت تازه دوام بیاورد. خیلی‌ها آدِرال (دارویی شبیه به ریتالین) را دوای این درد می‌دانند، محصولی که در آمریکا قانونی‌ است اما به خاطر احتمال بالای سوءمصرف و اعتیاد در دسته‌ی داروهای خطرناک قرار گرفته. کیسی شوارتز در این متن از تجربه‌ی اعتیادش به آدرال نوشته. ... ادامه نوشته

خواهران وجد «راهبه‌هایی» که ماریجوانای درمانی کشت می‌کنند

دیدن یک کشیش، راهبه یا روحانی که از مخدر استفاده می‌کند،‌پرورش می‌دهد و تبلیغش می‌کند برای ما ناآشنا است چرا که معمولا ادیان از متدیانان‌شان می‌خواهند که با سیر و سلوک و زهد پرهیزکارانه رنج‌هایشان را التیام بدهند و به خدا نزدیک‌تر شوند و معمولا تسریع این فرآیندها را به دست مخدرها نهی می‌کنند. اما در کالیفرنیا تعدادی از خواهران روحانی کسب و کاری راه انداخته‌اند و ماری‌جوانا پرورش می‌دهند. کرافورد و دوبوآ، عکس‌هایی از این خواهران روحانی در کشتزار ماری‌جوانای‌شان گرفته‌اند. ... ادامه نوشته

یک خیابان آدم شبیه هم گزارشی از ملاقات یک معتاد در خیابان مولوی

وقتی یک معتاد را می‌بینیم چه چیزی از او را در خاطر نگه می‌داریم؟‌ اشتراکات او با همه‌ی معتادها، تصویرهای کلیشه‌ای و یکسان یا جزئیاتی از رفتار او را که خاص خودش است. ما معتادها را در یک کلیت از درد می‌بینیم یا برای هر کدام سرنوشتی مجزا از دردهای روزگار ترسیم می‌کنیم؟ این گزارشی از برخورد با یک معتاد است در یکی از خیابان‌های تهران. ... ادامه نوشته

فرشته‌ای‌ها خیابانی با ساکنانی نامتقارن

ک خیابان فقط یک اسم نیست، یک احتمال برای شکلی از زندگی است. یک خیابان فرهنگ و خره‌فرهنگ‌هایش را با خودش دارد و لحظه‌لحظه تغییر کردنش در چشم ناظر آن را تعریف می‌کند. خیابان همیشه خیابان نیست، گاهی نمادی است از یک طبقه از مردم که جاگیر شده‌اند و پاگیر هم نمی‌مانند. خیابان‌ها گاهی یک شهرند، الگوی توسعه‌ی یک شهر که به ما می‌گوید چه کسانی هستیم و چطور کنار هم مانده‌ایم. اما این هنوز همه‌ی یک خیابان نیست، خیلی‌وقت‌ها خیابان فقط محلی برای عبور و تماشا است که بفهمیم آدم‌های آن خیابان با چند درصد احتمال شبیه ما هستند ... ادامه نوشته

تهرانر تصویری عادی از یک تهران متفاوت

تهرانی که ما می‌بینیم با تهران دیگران فرق دارد. این شهرِ آشنای بی‌شگفتی در خیال آنها که می‌آیند و تهران را می‌بینند شهری عجیب و هزار و یک شبی بوده. این تهران مألوف و آشنا برای آنهایی که از خارج می‌آیند شهری غریب و تماشایی بوده، بیابانی بوده وسط بیابان‌های دیگری که توی ذهن‌شان ساخته بودند، انتظار شتر و کاروان داشتند و حالا شهری مدرن و روزآمد می‌بینند. انتظار عشاقی را داشتند که لای پرنیان پوشیده شده‌اند و آدم‌هایی امروزی می‌بینند. این فرقِ بین پیش‌پنداره‌ها و واقعیت در تهران است. تهران شهری است که هر بیگانه‌ای را فریفته‌ی خودش می‌کند. این مجموعه عکس را سارا پانل استرالیایی از تهرانی گرفته که با تهرانی که خیال می‌کرده متفاوت است. ... ادامه نوشته

اومامی به روایت خیابان کریمخان

خیابان کریمخان نه به خاطر موقعیت کلیدی‌اش در مرکز شهر، نه به خاطر داشتن سهمی از پیکره‌ی فلزی شهر و نه حتی به واسطه‌ی شهرت کتاب‌فروشی‌ و کافه‌هاش، که به خاطر اشتراکات زیادی که در ذهن جمعی شهروندان تهرانی ایجاد کرده خیابان کریمخان است. به واسطه‌ی فضاهای نادیدنی پنهان شده در گوشه گوشه‌ی کالبد سیمانی‌اش. و مگر تاریخِ یک خیابان همان روایت‌های جمعی آدم‌ها و رویدادهای آن خیابان نیست؟ اصلا مگر همین اشتراکات و خاطرات خیابان را از مکانی با کارکرد عبور به فضایی جهت درنگ تبدیل نمی‌کند؟ خیابان‌ها زبان خاموش تاریخ‌اند، روایت‌گر آنچه به چشم دیده‌اند و از سرگذرانده‌اند، روایت‌گر مجموعه‌ای از روابط و کنش‌ها که محصول ادارک جمعی شهروندان در فضاهای آن است. فضاهایی که میزان تعلق ما به شهر را تعیین می‌کند. ... ادامه نوشته

صورت چهره‌ها در جهان واقعی

دنیای دیجیتال دنیای آدم‌های بی‌عیب است. صورت‌های زیبا، اندام‌های بی‌عیب، لباس‌های به‌قاعده. اما دنیای واقعی پر از ناهنجاری است. نه ناهنجاری در زیبایی‌شناسی بلکه ناهنجاری در خود مفهوم زیبایی. در دنیای دیجیتال با چند کلیک می‌توانید بهترین صورت روی زمین را داشته باشید اما صورت‌های حقیقی زیادی هم هست که نمی‌شود پنهان‌شان کرد،‌ بروس گیلدن از این صورت‌ها عکس گرفته. به دنیای واقعی خوش آمدید. ... ادامه نوشته

بازار شرم اخاذی از مجرمان سابق

دوره‌ای که خبرها دهان به دهان می‌گشت و ممکن بود چند خیابان پایین‌تر از محل زندگی‌‌ات یک نفر را سلاخی کرده باشند و خبر نداشته باشی خیلی وقت است به سرآمده. با این سرعت پخش اخبار، نمی‌شود فکر کرد چیزی درز پیدا نمی‌کند: از صدای معلم سر کلاس درس گرفته تا اختلاس‌های میلیاردی. در این ناداستان با وبسایت‌هایی آشنا می‌شویم که عکس‌های افراد دستگیرشده را منتشر می‌کنند که خیلی وقت‌ها ممکن است کار چندان بدی هم نکرده باشند. آدم‌ها درگیر پاک کردن سابقه‌ای می‌شوند که نمی‌خواهند همه ازش با خبر باشند. یک بار در جوانی اشتباهی احمقانه‌ می‌کنی و هر روز پاک کردن آن از زندگی‌ات کار غیرممکن‌تری می‌شود. دیوید سیگال در این ناداستان از اخاذی وبسایت‌ها در برابر عکس افراد دستگیرشده می‌نویسد. ... ادامه نوشته

خانه‌ی بانوی جوان رسم عاشقی در ژاپن کهن

هزار سال پیش در دربار امپراتور ژاپن بانوی ندیمه‌ای زندگی می‌کرد که هر چیز دل‌انگیزی می‌دید و می‌شنید و یادش می‌آمد یا از خیالش می‌‌گذشت یادداشت می‌کرد. یادداشت‌های او که با نام کتاب بالش مشهور است در قرن‌های بعد الگوی نویسندگان مرد و زن پرشماری شد و این نوع یادداشت‌نویسی رفته‌رفته به اصلی‌ترین سبک ناداستان‌نویسی ژاپنی بدل شد. از چیزهای جالبی که می‌توان در یادداشت‌های او دید توصیف روابط و مکاتبه‌ها و قرارهای عاشقانه‌ی اعیان و درباریان ژاپن کهن و شیرینی‌ها و سختی‌های این روابط است. ... ادامه نوشته

بانی و کلاید عشاق جنایتکار

مرگ وحشیانه به سراغ بانی و کلاید آمد. گروه مسلحی که برایشان کمین کرده بودند لاف می‌زدند که چندین مسلسل دستی تامسن را توی خودرویی که حامل مشهورترین فراری‌های آمریکا بوده خالی کرده‌اند. مسئول دفن بعدها ادعا کرد تعداد سوراخ‌های گلوله آن‌قدر زیاد بوده که برای مومیایی‌کردن جسدها به دردسر افتاده. پایان زشت زندگی بانی پارکر و کلاید بارو در تضاد با پرتره‌هایی به تصویر کشیده شده که سال۱۹۳۳ آنها را سر زبان‌ها انداخت. پرتره‌ها از چندین حلقه فیلم به دست آمده بود که پلیس در یورش نافرجامی به آپارتمان مُجرم‌ها در میزوری کشف کرده بود. آن تصاویر، دو کودک را نشان می‌داد که لبخند می‌زدند، ادای گانگسترها را درمی‌آوردند و سیگاربرگ می‌کشیدند. در قلبِ رکود بزرگ، در حالی که خشکی‌های پی‌در‌پی دشت بزرگ را به توده‌ای غبار تبدیل کرده بود، آمریکایی‌های سرخورده جز این چیزی نداشتند که به آن ایمان بیاورند. تصویر رمانتیک دو سارق بانک عاشق قلب پانزده میلیون آدم بیکار را که در سرتاسر کشور در صف نان می‌ایستادند تسخیر کرده بود. این تصاویر، در بیست‌وسوم مه ۱۹۳۴ در جاده‌ای روستایی در لوئیزیانا گرفته شده‌اند. داخل خودرو بیش از دوازده اسلحه و مقدار زیادی مهمات پیدا شد. بانی و کلاید به سرقت‌های بی‌شمار و چند فقره قتل متهم بودند و همین تضادِ عبارت «عشاق جنایتکار» بود که آنها را در آثار بی‌شماری در سینما، ادبیات، تلویزیون، تئاتر و موسیقی ماندگار کرد. ... ادامه نوشته

طلسم عشق در پی عشق نبودن

در پی عشق بودن زنانه است یا مردانه؟ دنبال عشق گشتن، ساختن عشق، صبر کردن برای عشق بیشتر مفاهیمی زنانه به نظر می‌رسند. انگار همه‌ی این‌ها را فقط یک زن می‌تواند انجام بدهد. اما تصویر آن زنی که عشق را می‌سازد چگونه است، آن زنی که عشق را می‌یابد و برایش صبوری می‌کند. در این ناداستان آلیس درایور با جست‌وجو در بازار عشق مکزیکوسیتی تصویر فریدا کالو را می‌سازد، نقاش زن تاثیرگذار قرن بیستم را که به خودنگاره‌ها و زندگی‌های عاشقانه معروف بود. ... ادامه نوشته

آمالیا چند نامه‌ی عاشقانه

گوییدو گوتزانو و آمالیا گولیلمینتی، هر دو شاعر و هر دو اهل تورین‌‌‌‌‌‌، به فاصله‌ی دو سال به دنیا آمدند (گوییدو در 1883 و آمالیا در 1881). آشنایی این دو در 1906 در انجمنی فرهنگی ادبی به نام «انجمن فرهنگ» و چنان‌که در متن نیز به آن اشاره‌ می‌شود از طریق شعر رخ داد. به این صورت که گوییدوی جوان مجموعه اشعار خود را با عنوان مسیر پناهگاه برای آمالیا فرستاد و او نیز در پاسخ مجموعه اشعار خودش یعنی باکرگان شوریده را به او تقدیم کرد. گوییدو از همان نخستین برخورد با اشعار آمالیا به شدت شیفته‌شان شد و آن مجموعه را این‌گونه توصیف کرد‌: «به خواننده این احساس دست‌ می‌دهد که چند لحظه‌ای به باغی در یک صومعه وارد شده و در هر پیچ‌و‌خم مسیر، در میان بوته‌‌‌‌‌های گل سوسن و طاق‌‌‌‌‌های گل سرخ، دسته‌‌‌ای از دوشیزگان را‌ می‌بیند که از برابرش‌ می‌گذرند و نوعی مرثیه‌‌‌‌‌‌ی شهادت یا ترانه‌‌‌‌‌‌ی امید را به آواز‌ می‌خوانند.» اما نظر اولیه‌‌‌‌‌‌ی آمالیا نسبت به اشعار گوییدو تا این اندازه سرشار از تحسین نیست، او درباره‌ی مجموعه‌ی مسیر پناهگاه این‌طور نظر‌ می‌دهد: «من در اثر شما هنوز طعم دلنشین هنر را احساس‌ نمی‌کنم، فقط‌ می‌توانم جوهره و روح شعرتان را لمس کنم، روحی تا حدی تلخ و کمی رنجور و ناخوش‌احوال.» از این پس میان این دو رابطه‌ی دوستانه و عاشقانه‌‌‌ای شکل‌ می‌گیرد که بیش از هرچیز در نامه‌هایی که برای یکدیگر‌ می‌نویسند نمود‌ می‌یابد. از نوشته‌‌‌‌‌های معدودی که درباره‌ی رابطه‌ی این دو وجود دارد این‌طور استنباط‌ می‌شود که آمالیا و گوییدو فقط مدت کوتاهی را در اواخر 1907 با یکدیگر سپری کرده‌اند. دیداری که علی‌رغم اشتیاق شدید آمالیا دیگر هرگز تکرار نشده است، حتی در 1912، زمانی که گوییدو سرانجام به میل خود برای دیدار اعتراف‌ می‌کند. گوییدو گوتزانو سرانجام در 1916 در سی‌و‌سه سالگی از بیماری سلی که از حدود 1904 با آن دست‌و‌پنجه نرم‌ می‌کرد درگذشت. آمالیا اما تا اواخر 1941 زنده ماند و سرانجام ابتلا به نوعی عفونت خونی سبب مرگش شد. نوشته‌ها این‌طور نشان‌ می‌دهند که آمالیا سال‌های آخر عمر را در تنهایی سپری کرده است. ... ادامه نوشته

آرمان‌تن تن ما در عشق چه می‌شود

وقتی عاشق می‌شویم، تن ما چه می‌شود؟ آیا چیزی فرای این نیاز تنانی وجود دارد؟ آیا واکنش‌های شیمیایی مغز فارغ از کالبد معنی دارد؟ در طی تاریخ همیشه این سوال بی‌جواب بوده که آیا ما عشق را فقط در مغزمان حس می‌کنیم یا آن‌جور که قدما می‌گفتند در قلب‌مان احساسش می‌کنیم و تن‌مان تابعی از این احساسات است یا اینکه با تن عاشق می‌شویم و بعد مغز محاسبه‌های دیگر را انجام می‌دهد و عشق را به کلماتی قابل فهم تبدیل می‌کند. در این جستار میشل فوکو از جای تن در معادله‌ی عشق حرف می‌زند. ... ادامه نوشته

کلام‌های محبت نامه‌های عاشقانه‌ی فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان

کی نامه‌ی عاشقانه می‌نویسیم؟ کی حمل احساسات‌مان را به کلمات مکتوب می‌سپاریم؟ کی فکر می‌کنیم دیگر نمی‌شود در کنار هم از کلمه به همان معنایی که در سرمان است استفاده کنیم؟ نامه‌های عاشقانه، آنها که نه از سر اجبار و در دوری که در نزدیکی و همراهی نوشته می‌شوند، شکل نهایی رابطه‌اند. اینکه ما با همیم اما کلمات پلی برای ما نیست. این ناتوانی عاشقانه حتی در مکتوبات آنها که در استفاده از کلمات متبحرند هم وجود دارد، نامه‌های فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان همین قدر الکن، همین قدر ناتوان، همین قدر عاشقانه است. عشقی در استیصال ارتباط. ... ادامه نوشته

ورزش قدیسین چطور می‌شود بدون خشونت راگبی بازی کرد

ویرجین راگبی اولین بار در فرانسه پا گرفت. کشیش میشل دورت «نوتردام دوراگبی» را در کلیسایی ویرانه بنا کرد و نمازخانه‌اش را محراب راگبی خالص در جهان کرد. راگبی خالص لمس توپ و ضربه‌ زدن به آن بدون خشونت‌های رایج این رشته است. ویرجین راگبی در آرژانتین طرفدارهای زیادی دارد، ورزشی که پیامش این است «در خیر بیامیزید» و در زندان‌ها و بازداشتگاه‌ها جوری به آن علاقه دارند که هر زندان چندین تیم ویرجین راگبی دارد. خلاف‌کارهای واقعی، قاتلان، قاچاقچی‌های مواد مخدر و اراذل در بازی جوری رام می‌شوند انگار هیچ‌وقت جز در این بازی زاده نشده‌اند. دعای روی جامی که به تیم اول می‌دهند این است «در کلاهبرداری هستی، قهرمان بازی بزرگ باشید.» ... ادامه نوشته

مایکل جردن هنوز اینجا است بازنشستگی یک اسطوره

بازنشستگی برای آدم‌های معمولی مثل پدر و مادر خودمان هم جانکاه است. چیزی که سال‌ها چشم‌انتظارش بوده‌اند اما وقتی سر می‌رسد دیگر هیچ جذابیتی ندارد. آدم آن‌همه فراغت می‌خواهد چه‌کار؟ آدمی که یاد گرفته هر صبح یک کار را، هر چه‌قدر هم حوصله‌سربر، بکند حالا با نداشتنش چطور کنار بیاید؟ اینها درباره‌ی آدم‌های معمولی بود اما بازنشستگی برای اسطوره‌ها چه حالی دارد؟ کسی که همیشه در مرکز توجه بوده و جمع افتخارات و مدال‌هایش شمردنی نیست. او با روزهای خالی‌اش چه می‌کند، با نداشتن آن‌همه هیجان و توجه؟ ناداستان پیش‌رو روایتی است از بازنشستگی اسطوره‌ی فراموش‌نشدنی بسکتبال، مایکل جردن. ... ادامه نوشته

قصه‌‌ی آشپزها آشپزها چه کسانی هستند؟

به نظر می‌رسد آشپزها، آدم‌هایی باشند بدون گذشته، با غدد چشایی از کار افتاده، ترسان از قضاوت مردم و معتمدبه نفس. آدم‌های خوش‌قلب و بدخلق. این کلیشه‌ی آشپزهاست، آنها که ما را سیر می‌کنند اما خودشان دیگر حوصله‌ی چشیدن هیچ‌چیز را ندارند. این مجموعه عکس را پائولو ساکی از آشپزهای ایتالیایی برای مجله‌ی ناداستان به صورت اختصاصی گرفته. ... ادامه نوشته

ارباب مزه‌ها سرآشپزی که طعم‌ها را نمی‌فهمد

پشت درهای همیشه بسته‌ي آشپزخانه‌ی رستوران‌ها، دنیایی رازآلود وجود دارد. دنیایی که پادشاه آن کلاه و روپوش سفید می‌پوشد و با چند حرکت ساده، خوراکی‌ها را جادو می‌کند و مزه‌های شگفت‌انگیز را در بشقاب‌های رنگی بیرون می‌فرستد. گرنت آکتز یکی از این پادشاه‌هاست، از آشپزهای تراز اول آمریکایی و برنده‌ی جایزه‌های بی‌شمار. اما فقط این نیست. سرنوشت با زندگی آکتز، بازی عجیبی کرده است. دی.‌تی.‌مکس بیوگرافی‌نویس و از نویسندگان ثابت هفته‌نامه‌‌ی نیویورکر مدتی طولانی را با او گذرانده تا بتواند این متن را درباره‌اش بنویسد. ... ادامه نوشته