روایت‌های زندگی

سرزمین مادری

کنار گذاشتن عادت‌ها و آداب و رسوم و خلق‌و‌خوهای بومی‌ وقتی به کشور جدیدی نقل مکان می‌کنیم کار ساده‌ای نیست. خیلی‌ها نمی‌توانند به همین دلایل، که شاید قبل از رفتن بهش فکر هم نکرده‌اند، در جای جدید دوام بیاورند. خیلی‌ها پس از مهاجرت محتاط‌تر می‌شوند تا به امن‌ترین شکل ممکن در دنیای جدید ادغام شوند، اما در موقعیت‌های دشوار خودِ سرسخت‌تر و بی‌پرواترشان برمی‌گردد و به دادشان می‌رسد. هلن ثورپ در این زندگی‌نگاره از دوگانگی هویت ذاتی و اکتسابی می‌گوید. ... ادامه نوشته

برای تو آوردم

در جنگ است که مرزها پررنگ می‌شوند و وطن و وطن‌دوستی شکل تازه‌ای می‌گیرد. آنها که می‌روند تا برای وطن‌شان بجنگند قهرمان‌اند و آنها که می‌مانند عافیت‌طلب. اما وقتی تب و تاب جنگ فروکش می‌کند، رزمنده‌ها می‌مانند و دردها و زخم‌هایشان. فراموش می‌شوند، پیر می‌شوند اما دردهایشان عمیق‌ و جاندار برجا می‌ماند. حالا اگر کسی برای وطنی بجنگد که حتی در آن به دنیا نیامده و به زبانی حرف بزند غیر از زبان مردمان آن سرزمین، با لایه‌ای عمیق‌تر از این فراموشی مواجه می‌شود. روزی هوارد باسکرویل آمریکایی کنار ایرانی‌ها جنگید،کشته شد و مردم مشروطه‌خواه شهید نامیدندش و عارف قزوینی قهرمانی‌هایش را ستود و برایش شعر گفت. اما آیا امروز او را به یاد داریم؟ امیرمحمد دهقان در این زندگی‌نگاره از فراموش‌شدگان وطن نوشته. ... ادامه نوشته

پدران من

تجربه ثابت کرده ازدواج برای خانواده‌ی من کاری است مقاومت‌ناپذیر. ما تلاش می‌کنیم و شکست می‌خوریم و باز هم تلاش می‌کنیم و هرجور شده ایمان‌مان را به نهادی که همه‌ی ما را مضحکه‌ی خود کرده حفظ می‌کنیم. خود من ... ادامه نوشته

الهه‌ی کج و معوج

دنبال الهه‌ای بودم که قرار بود باشم. ایزدبانویی پیچیده در ردای پرنیان با تاجی از گل‌های ریز سفید که با لبخندی معصوم انگشتان کشیده‌اش را عشوه‌گرانه روی شکم برآمده‌اش گذاشته و با چشمانی خمار به دوردست می‌نگرد. همان پیکر ... ادامه نوشته

عطش

دست کشیدن از کاری که مدام انجامش می‌دهیم چقدر سخت است؟ حتی دست کشیدن از ناخن جویدن یا شکستن مفاصل زمان‌بر و اعصاب‌خردکن است، چه برسد به چیزی که مستقیم روی روان آدم تاثیر می‌گذارد. ترک کردن و برگشتن و باز هم ترک کردن از آن فرایندهای تکراری زندگی معتادها است. دلت تنگ می‌شود، نمی‌دانی با خودت چه‌کار کنی، مستاصل می‌شوی و هزار فکر جورواجور توی سرت می‌چرخد، تازه اگر آن نیاز شدید فیزیکی را رد کرده باشی. لسلی جیمیسون در این زندگی‌نگاره از ترک الکل نوشته، از برگشتن دوباره و ناامید شدن. ... ادامه نوشته

فقط امروز از چیزی نمی‌ترسم

ترک کردن همیشه داستان پر آب چشمی بوده، به این راحتی نیست که معتاد برود خودش را ببندد به تخت و دو روز داد و بیداد کند و بعد ترک کند و سلامت و راحت توی خیابان بگردد. ترک کردن درد دارد و آداب دارد و ادب دارد اما اگر روزی قرار باشد به اجبار یا اشتباه ترک کنید اوضاع بدتر هم می‌شود. در این زندگی‌نگاره مهدی ایمانی از گرفته شدنش در یکی از کمپ‌های ترک اعتیاد اجباری که مدتی رواج داشت نوشته. ... ادامه نوشته

باغ دلگشای پدرم

خیابان‌ها ساخته می‌شوند اما آن‌جور که ساخته شدند نمی‌مانند. در یک شهر زنده همه چیز عوض می‌شود، محله‌ای اعیان‌نشین بدل می‌شود به جایی از رونق افتاده یا برعکس. در شهری که حیات دارد همه چیز ممکن است و هرچه شهر قدمت بیشتری داشته باشد این عوض و بدل شدن‌ها بیشتر اتفاق می‌افتد. باغ سپهسالار نمونه‌ی یکی از این خیابان‌ها است که در طول حیاتش مرتب نقش عوض کرده، در این زندگی‌نگاره نازنین جودت از این نقش‌ها و تغییراتش در طول زمان نوشته. ... ادامه نوشته

باخانمان

بعضی روزها می‌روم باشگاه انقلاب و می‌دوم. هفته‌ی قبل رفتم ولی اول جاده دیدم حال دویدن ندارم. نیمکت دنجی پیدا کردم و نشستم و به دختران و پسران و زنان و مردانی که عرق‌ریزان و نفس‌زنان می‌دویدند و از ... ادامه نوشته

مرض شهری

بعضی تهران را دوست ندارند اما دل هم نمی‌توانند از آن بکنند. آنها برخلاف بعضی که زیبا نمی‌بینندش اما زشتی‌هاش را به رویش نمی‌آورند. با تهران رابطه‌شان عشق و نفرت است.‌ خیلی‌ها این حال را دارند که فکر می‌کنند تهران آن جای ایدئال برای زندگی کردن نیست، آن آرمانشهری که می‌خواهند نیست اما پای رفتن هم ندارند. می‌سوزند و می‌سازند و گاهی نفرینش می‌کنند. در این زندگی‌نگاره پوریا عالمی از تهرانی که دوستش ندارد نوشته. ... ادامه نوشته

فقدان دنباله‌دار

در روزگاری که آدم‌ها تمام برنامه‌ها و رویدادهای زندگی‌شان را در دستگاه‌های الکترونیکی‌ ذخیره می‌کنند، وقتی کسی از دست می‌رود، این وسایل تنها یادگارهایی‌اند که بازماندگان می‌توانند رَد رویاهای عزیز ازدست‌رفته‌شان را در آن بگیرند. بعضی‌ها این‌طور با سوگ مواجه می‌شوند: تصمیم می‌گیرند کارهای نکرده و آرزوهای محقق‌نشده‌ی از دست رفتگان را زندگی کنند تا شاید بار فقدان‌شان سبک‌تر شود. جیل لپور، تاریخدان و نویسنده‌ی نیویورکر، در این زندگی‌نگاره از مرگ نزدیک‌ترین دوستش می‌گوید و تصمیم‌هایی که بر اثر این مرگ برای زندگی‌اش گرفته. ... ادامه نوشته

گمشده در مجاز

برای نسل‌هایی شبکه‌های اجتماعی نه اعتیاد است، نه چیزی جدید. آنها از وقتی چشم باز کرده‌اند،‌ از وقتی دست چپ و راست‌شان را شناخته‌اند، در شبکه‌های اجتماعی زیسته‌اند. برای آنها روابط انسانی زیادی درون همین شبکه‌ها شکل می‌گیرد، حتی خطرهایی که بزرگ‌ترها در این فضا احساس می‌کنند برای آنها بی‌معنی است. آنها با چند رفتار ساده می‌فهمند کی پشت اکانت‌های جعلی پنهان شده، چه کسی راست‌کیش است، چه کسی حقیقت را جعل می‌کند. همه‌ی آنچه برای پرسال‌ترها خطرناک جلوه می‌کند برای آنها بخشی از آیین تشرف است. زهرا ساعدی در این زندگی‌نگاره از همین نسل نوشته. ... ادامه نوشته

درویش و غنی بنده‌ی این خاک درند

آیا وظیفه‌ی ما است که زندگی دیجیتال را به همه تحمیل کنیم؟ آیا همه در همه‌ جای جهان باید به هم وصل باشند؟ شاید جواب خیلی بدیهی این باشد که زندگی دیجیتال حق همه است و ما کسانی که زودتر از این حق بهره‌مند شده‌ایم وظیفه داریم همه‌جا تبلیغش کنیم. اما این جواب بدیهی وقتی وارد زندگی‌های واقعی می‌شویم آن‌قدر بدیهی به نظر نمی‌رسد. ما حق نداریم چیزی را که فکر می‌کنیم خوب است تنها راه زندگی بدانیم و به همه توصیه کنیم. مشکات اسدی در این زندگی‌نگاره از همین شک و دودلی درباره‌ی بدیهی بودن زندگی دیجیتال نوشته. ... ادامه نوشته

کمودوری‌ها

یکی از خاصیت‌های زندگی در دنیای دیجیتال زندگی در سرعت است. برنامه‌ها و دستگاه‌ها و مناسبات می‌آیند و احساس می‌کنی به‌شان نیاز داری اما تا یادشان می‌گیری فراموش می‌شوند یا نسخه‌ی جدیدترشان می‌آید و یاد گرفتن همان جزئیات هم دوباره‌کاری به نظر می‌رسد. زندگی در این سرعت، زندگی در این سراشیبی، بزرگسال‌ها را می‌ترساند و جوان‌ترها را بدل به کلید درهای بسته می‌کند. مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها گوشی‌هاشان را می‌دهند به نوه‌ها تا برایشان برنامه‌ای بریزند یا برنامه‌ای پاک کنند و جا باز کنند. دنیای دیجیتال دنیای پرسرعتی است و هم‌گام شدن با آن از عهده‌ی هر کسی بر نمی‌آید. داوود ارسونی در این زندگی‌نگاره از همه‌ی سال‌هایی نوشته که هم‌پای این زندگی پیش آمده. ... ادامه نوشته

چطور بگویی دیگر نمی‌خواهی

از عشق که خسته می‌شویم نمی‌دانیم باید چه کنیم. آن‌قدر خسته که هنوز به نفرت نرسیده‌ایم. آن‌قدر خسته که دل‌مان نمی‌خواهد کاری کنیم. در این مرحله از زندگی که نفرت نداریم و عشق نداریم و آسوده هم نیستیم چه کار باید بکنیم؟ وقتی قلب‌مان دیگر شورمندانه نمی‌تپد، خواهش‌های تن‌مان راضی نمی‌شود و شور زندگی در ما بیدار نمی‌شود چه کار باید کنیم؟ عشق چنان است که بودنش را شاید حس نکنیم اما نبودنش را آشکارا می‌فهمیم، در این روز ابتلا چه‌طور باید به معشوق بگویی که دیگر دوستش نداری؟ ... ادامه نوشته

زینو

تصویر عشق دائم تغییر می‌کند، کسی که روزی برایش می‌مردی فردا غریبه می‌شود. کسی که بدون او را نمی‌توانستی تصور کنی چنان می‌آزاردت که همه‌ی نشانه‌هایش را دور می‌اندازی. عشقی که روزی محترم بود چرکتاب و مرضی می‌شود. عشق اما با همه‌ی صورت‌هاش در مراجعه هم هست، روزی که فکر می‌کنی پاک فراموشش کردی غلیان می‌کند و مثل سرطان به بافت‌های سالم مغزت حمله می‌کند. یک لحظه که نور خورشید را روی صورتش گیرانداختی، یک صدم ثانیه که خندید و گوشه‌ی لب‌هاش بالا رفت، یک هزارم ثانیه که از قلبت گذشت حالا کجا است و چه می‌کند. عشق می‌رود اما این لحظه‌ها گاهی در آدم بیدار می‌شود و خیال می‌کند عشق حقیقی است. در این زندگی‌نگاره نیکزاد نورپناه از عشقی نوشته که سال‌ها در مراجعت بوده. ... ادامه نوشته

آمریکای خیابان ایتالیا

ویکتور هوگو نوشته عشق مثل آتش است و دوری مثل باد. اگر عشق شما هیمه‌ای باشد با باد شعله‌ورتر می‌شود و اگر شمعی باشد با نرمه بادی خاموش می‌شود. این جمله‌ی هوگو شاید در قرن نوزدهم عاشق راه دور را دلخوش می‌کرد اما امروز دیگر کار نمی‌کند. عشق شعله‌ور یا عشق کم‌سو تحت تاثیر تکنولوژی از دوری مفهوم جدیدی ساخته، جوری عشق که خیلی هم این روزها مرسوم شده و به آن «عشق راه دور» می‌گویند، حتی «زندگی راه دور». در این زندگی‌نگاره حمیدرضا رفعت‌نژاد از این شکل زندگی‌اش نوشته، عشقی که به کمک ارتباط اینترنتی شعله‌ور مانده و به وصل رسیده. ... ادامه نوشته

رد مردد

درد مثل هر محرک دیگری در بدن آدم از کار می‌افتد. وقتی مکرر شود دیگر روی آدم اثر نمی‌کند و این درست همان کاری است که ورزش با آدم می‌کند. در ورزش درد می‌کشیم و می‌دانیم این درد واقعی نیست، خودخواسته است و التیام می‌پذیرد، چیزی نیست که بکشدمان، و گاهی چنان ولع این درد را داریم که دیگر فقط هر روز درد کشیدن زنده نگه‌مان می‌دارد. در این زندگی‌نگاره، مهدی یزدانی‌خرم از دورانی که کیوکوشین تمرین می‌کرده نوشته. ... ادامه نوشته

وارونگی

ورزش‌هایی هستند که معروفند، جذبه دارند، هیجان دارند و لازم نیست ما دنبال‌شان بگردیم، خودشان ما را پیدا می‌کنند و جذب می‌کنند. ورزش‌هایی هم هستند که ما پیدایشان می‌کنیم نه محبوب‌اند، نه طرفدار دارند، نه حتی می‌شود درباره‌اش با کسی حرف زد. ورزش‌هایی که حتی باید اسمش را چندبار تکرار کنیم تا دوستانمان بفهمند درباره‌ی چی حرف می‌زنیم. در این زندگی‌نگاره بنفشه رحمانی از «یوگای هوایی» یکی از همین ورزش‌های مهجور نوشته. ... ادامه نوشته

فیل‌ها

فوتبال و به طور کلی ورزش در بسیاری از کشورها جایگاهی فراتر از یک سرگرمی دارد؛ راهی است برای تغییر سرنوشت. در کشورهای آفریقایی گاهی ورزشکاران ستاره‌هایی هستند که روياي موفقیت و رسيدن به جایگاه‌های جهانی را برای مردم کشورشان زنده می‌کنند. دیدیه دروگبا، بازیکن مطرح تیم ‌ملی فوتبال ساحل ‌عاج، در این روایت از دوره‌ای می‌گوید که تصمیم گرفت به جای اين كه دعوت تيم ملي فرانسه را بپذيرد برای کشور زادگاهش بازی کند؛ تصمیمی سرنوشت‌ساز. ... ادامه نوشته