مشق ناداستان

پرده‌ی چهارم یک تجربه/ کلاس موسیقی

تک درخت نغمه گیلانی    اولین بار که خیانت را تجربه کردم در مقابل چشمان بهت‌زده‌ی دوستانم پنجره را باز کردم، سرم را بیرون بردم و از ته دل آواز سر دادم. بعدها فهمیدم وقتی چیزی درونم را می‌فشارد، ... ادامه نوشته

خنده و فراموشی یک تجربه: جوانی

در جست‌وجوی استعداد از دست‌رفته زهرا رضاقلی‌زاده عمران پرسید: «مامانی، این چیه؟ تو انباری پیداش کردم.» سرم را برگرداندم سمتش. یک کاست بی‌نام و نشان بود. انگشتش را در یکی از حلقه‌های کاست فرو کرده بود و مثل فرفره ... ادامه نوشته

وطن‌ناک یک تجربه: وطن

مهاجران قدیمی که ناچار از کوچ بودند مشتی خاک وطن را به یادگار می‌بردند. مثل آسمان که همه‌جا یک ‌رنگ نیست، خاک هم همه‌جا یک‌ طور نیست. انگار رنگ و بوی خاک وطن با بقیه‌ی خاک‌ها فرق دارد. بیشتر مهاجران با رویای زندگی بهتر مهاجرت می‌کنند اما در نهایت همه‌چیزِ وطن بهتر است. اگر هم بهتر نباشد، لااقل گرامی‌تر است؛ نباید زبان مادری را فراموش کرد، باید به رسوم احترام گذاشت، و در نهایت باید برای وطنِ اول غصه خورد و نگران بود. خاک وطن یادآوری است از همه‌ی چیزهایی که جا مانده‌اند و نباید فراموش شوند. آنها که نرفته‌اند، آنها که رفته‌اند و سعی می‌کنند قواعد وطن جدید را یاد بگیرند، و آنها که رفته‌اند اما دل‌شان با وطن اول و زادگاه‌شان است همه متفق‌القول‌اند وطن جایی است که آدم‌ها دلبسته‌ی آب و خاکش‌اند. ... ادامه نوشته

درخت بخشنده یک تجربه: خانواده

  سوسک سیاه و خرمگس  زهرا قدیانی کوچک و کوچک‌تر شدند تا اینکه در انتهای کوچه محو شدند. دویدم آمدم خانه. ایستاده، تکیه دادم به پشتی و دمغ زل زدم به آن طرف اتاق، جایی که تا چند دقیقه ... ادامه نوشته

سه حرفی همیشه حاضر یک تجربه: عشق

جمله‌ای هست که می‌گوید: «عشق به کسی که چیزی ازش نمی‌دانیم آسان‌ترین عشق است.» عشق اولِ خیلی از ما همین‌طوری شروع شده. با یک نگاه، یک حرف یا یک کار ساده‌ی معشوق گرفتارش شده‌ایم. حسی ته دل‌مان وول خورده و راه خیالبافی‌ را باز کرده تا به معشوق پروبال دهیم و او را آن‌طوری که می‌پسندیم در ذهن بسازیم. عشق اول سن‌وسال و منطق نمی‌شناسد، بلد نیستیم چطور باید به معشوق برسیم و حتی به این فکر نمی‌کنیم که بعد از وصال قرار است چه اتفاقی بیفتد. بیشتر دوست داریم در حال‌وهوای عشق باشیم، غرق خیالات شیرین شویم، دنبال راه‌هایی برای جلب توجه معشوق باشیم و کارهایی کنیم که خوشایندش باشد. شاید عشق اول به وصال نرسد اما انگار ردش تا همیشه در قلب‌مان می‌ماند؛ یادمان هست اولین بار دل‌مان کی لرزید، چطور عاشق شدیم، چطور با غم از دست دادن کنار آمدیم و بعد از همه‌ی اینها حس کردیم ما هم بزرگ شده‌ایم و به دنیای بزرگسالی با همه‌ی شیرینی‌ها و تلخی‌هایش پا گذاشته‌ایم. ... ادامه نوشته

جر زن یک تجربه: بازی

تقلب کردن یک روی دیگر بازی کردن است، تقلب کردن تخطی از قواعد بازی است. کاری که ما هر روز و هر ساعت در زندگی‌مان می‌کنیم ولی سعی می‌کنیم اسم‌هایی دهان‌پرکن رویش بگذاریم. ما از قواعد زندگی، قواعد اخلاقی، قواعد اجتماعی تخطی می‌کنیم و وقتی پیش وجدان خودمان گیر می‌افتیم توجیهش می‌کنیم، کاری که این‌قدر عادی و روزمره انجامش می‌دهیم وقت بازی کردن گریبان‌مان را می‌گیرد. متقلب‌ها را به بازی راه نمی‌دهند، متقلب‌ها مهجور می‌شوند، متقلب‌ها مجبورند دائم با آدم‌های جدید بازی کنند که نمی‌دانند متقلب‌اند، متقلب‌ها مطرود می‌شوند. تقلب کردن هم ‌به قدر بازی کردن طبیعی است، بعضی از ما بردن به هر قیمتی را دوست داریم. ... ادامه نوشته

تیره‌روزی یک تجربه: بی‌پولی

اولین مواجهه‌ی واقعی با بی‌پولی در بزرگسالی اتفاق می‌افتد. ممکن است در کودکی چشم‌مان دنبال پاک‌کن، دوچرخه یا عروسک دوست و همسایه مانده باشد اما تصور درستی از بی‌پولی نداریم. نماد بی‌پولی در کودکی پدر و مادر ستمگری‌اند که دل‌شان نمی‌آید پول خرج کنند و به نظرشان این سرگرمی‌ها حیف‌ومیل است. اما بزرگ که می‌شویم تازه می‌فهمیم همه‌ی این سختگیری‌ها در جهت منافع مهم‌تری بوده. بعد از گرفتن اولین پول توجیبی ماهیانه یا حقوق است که می‌فهمیم مدیریت پول چه کار سختی است و اگر قرار باشد خانواده‌ای را اداره کنی کار سخت‌تر هم می‌شود. از قدیم گفته‌اند «پول خوشبختی نمی‌آورد» و تازگی‌ها بند جدیدی هم به آن اضافه شده که «اما بی‌پولی باعث بدبختی می‌شود». واقعیت این است که چه بخواهیم چه نخواهیم پول نقش مهمی در زندگی ما بازی می‌کند. اما شاید به قول پدرها قدر پولی را که با زحمت به دست نیاید نمی‌دانیم و باید بی‌پولی بکشیم و خون دل بخوریم تا قدر خوشبختی بعد از پول داشتن را بدانیم. ... ادامه نوشته

سفرستان یک تجربه: سفر

سفرهای برنامه‌ریزی شده و نرفته غمگین‌اند. جای خالی‌شان همیشه خودنمایی می‌کند. حتی اگر بعدها گذرمان به همان مقصد بیفتد، گاهی حس حسرت پیش از لذت سفر سراغ‌مان می‌آید و خودمان را با آدم‌های آن سفر از دست‌رفته تصور می‌کنیم. بعضی سفرها بی‌بازگشت‌اند. مسافران می‌روند و حادثه یا چیزی دیگر سبب می‌شود برنگردند. این سفرها هم حسرت‌بارند، هم فرصتی برای آخرین دیدار بوده‌اند و هم یادآور خطری‌اند که از بیخ گوش‌مان گذشته. همیشه با خودمان در جدالیم: نرفتن‌مان موهبت بود یا خسران؟ ... ادامه نوشته