یک تجربه

خنده و فراموشی یک تجربه: جوانی

در جست‌وجوی استعداد از دست‌رفته زهرا رضاقلی‌زاده عمران پرسید: «مامانی، این چیه؟ تو انباری پیداش کردم.» سرم را برگرداندم سمتش. یک کاست بی‌نام و نشان بود. انگشتش را در یکی از حلقه‌های کاست فرو کرده بود و مثل فرفره ... ادامه نوشته

اهل عمل یک تجربه: یک مسافر

تصویر معتاد در ذهن بیشتر آدم‌ها فردی است که دربه‌در دنبال مواد یا الکل است، پرخاش می‌کند، کتک می‌زند و همه‌چیز را فدای رسیدن به افیونش می‌کند. اما همه‌ی انواع اعتیاد این‌طور واضح نیستند و شاید حتی ضررشان هم آن‌قدر به اطرافیان نرسد یا اصلا بی‌ضرر باشند. هر مداومت ناخواسته‌ای که نتوان جلویش را گرفت به اعتیاد می‌رسد و انواع عجیبی دارد، از کندن موی سر و صورت تا دویدن. در همه‌ی این اعتیادها بجز مداومت لذتی هست که باعث می‌شود نتوانیم ازشان بگذریم. شاید یکی از سخت‌ترین روزهای زندگی روزی باشد که قرار است این لذت را با چیزی کم‌ضررتر و بهتر عوض کنیم. ... ادامه نوشته

من نه چنانم که منم یک تجربه: هویت‌های ساختگی

شاید اغراق نباشد اگر بگوییم هویت‌های ساختگی اکثرا هدفمند و برای اذیت کردن یا شوخی کردن و سربه‌سر گذاشتن ساخته شده‌اند. خود را دیگری جا زدن و ساخت هویتی دروغین به‌ خودی خود ماجراجویانه است و اگر با همین هویت ساختگی سراغ کسانی برویم که خوب می‌شناسیم‌شان برگ برنده در دست ما است و تا مدتی که بستگی به صبر طرف مقابل دارد می‌توانیم سربه‌سرشان بگذاریم، دغدغه‌ی روز و شب‌شان بشویم و حتی نگران‌شان کنیم. متن‌های رسیده‌ هم همین را نشان می‌دهد، ارتباط هویت ساختگی با نزدیکان لطف دیگری دارد و یکی از شوخی‌های معمول نوجوانی و حتی جوانی است و انگار خوب هم خاطره‌ می‌سازد. در این شماره تعداد یک تجربه‌ها از شماره‌های پیش کمتر است، چون نصف بیشتر یک‌تجربه‌های رسیده درباره‌ی هویت‌های ساختگی در زندگی واقعی بودند. اگرچه بعضی از این هویت‌های ساختگی زندگی‌نگاره‌های بسیار جالبی بودند، از آنجا که در دنیای دیجیتال اتفاق نیفتاده بودند مجبور شدیم کنارشان بگذاریم‌. امیدواریم در شماره‌های بعدی یک‌تجربه‌های این دوستان را هم بخوانیم. ... ادامه نوشته

سه حرفی همیشه حاضر یک تجربه: عشق

جمله‌ای هست که می‌گوید: «عشق به کسی که چیزی ازش نمی‌دانیم آسان‌ترین عشق است.» عشق اولِ خیلی از ما همین‌طوری شروع شده. با یک نگاه، یک حرف یا یک کار ساده‌ی معشوق گرفتارش شده‌ایم. حسی ته دل‌مان وول خورده و راه خیالبافی‌ را باز کرده تا به معشوق پروبال دهیم و او را آن‌طوری که می‌پسندیم در ذهن بسازیم. عشق اول سن‌وسال و منطق نمی‌شناسد، بلد نیستیم چطور باید به معشوق برسیم و حتی به این فکر نمی‌کنیم که بعد از وصال قرار است چه اتفاقی بیفتد. بیشتر دوست داریم در حال‌وهوای عشق باشیم، غرق خیالات شیرین شویم، دنبال راه‌هایی برای جلب توجه معشوق باشیم و کارهایی کنیم که خوشایندش باشد. شاید عشق اول به وصال نرسد اما انگار ردش تا همیشه در قلب‌مان می‌ماند؛ یادمان هست اولین بار دل‌مان کی لرزید، چطور عاشق شدیم، چطور با غم از دست دادن کنار آمدیم و بعد از همه‌ی اینها حس کردیم ما هم بزرگ شده‌ایم و به دنیای بزرگسالی با همه‌ی شیرینی‌ها و تلخی‌هایش پا گذاشته‌ایم. ... ادامه نوشته

پرورش افکار یک تجربه: باشگاه

کمتر پیش می‌آید تصور ما که از شنیده‌هایمان شکل گرفته با واقعیت منطبق باشد. در ذهن بیشتر ما باشگاه یعنی فضایی برای ورزش کردن اما هرکس یک بار گذرش به باشگاه افتاده باشد متوجه اتفاقات بیشتری در این فضا می‌شود. آدم‌ها در باشگاه دوست پیدا می‌کنند، بعد از ورزش دور هم جمع می‌شوند و با میان‌وعده‌ای خوشمزه چربی‌های خوشمزه را به بدن برمی‌گردانند، در حالت‌های مختلف از خودشان سلفی می‌گیرند و بالاخره ممکن است ورزش هم بکنند. همه‌ی آدم‌ها، حتی در دسته‌ای که فقط به قصد ورزش می‌آیند، از روز اول باهدف و اراده نبوده‌اند. بارها ثبت‌ نام کرده‌اند و بعد از یک یا چند جلسه خاک زمین را بوسیده و رفته‌اند. اما در زندگی هر آدمی لحظه‌ای هست که تصمیمش جدی و اراده‌اش محکم می‌شود و آن شنبه‌ی طلایی از راه می‌رسد. خوبی باشگاه این است که حتی اگر شنبه نرسیده باشد می‌شود رفت و از دیگرانی که شنبه‌شان رسیده الهام گرفت. ... ادامه نوشته

جر زن یک تجربه: بازی

تقلب کردن یک روی دیگر بازی کردن است، تقلب کردن تخطی از قواعد بازی است. کاری که ما هر روز و هر ساعت در زندگی‌مان می‌کنیم ولی سعی می‌کنیم اسم‌هایی دهان‌پرکن رویش بگذاریم. ما از قواعد زندگی، قواعد اخلاقی، قواعد اجتماعی تخطی می‌کنیم و وقتی پیش وجدان خودمان گیر می‌افتیم توجیهش می‌کنیم، کاری که این‌قدر عادی و روزمره انجامش می‌دهیم وقت بازی کردن گریبان‌مان را می‌گیرد. متقلب‌ها را به بازی راه نمی‌دهند، متقلب‌ها مهجور می‌شوند، متقلب‌ها مجبورند دائم با آدم‌های جدید بازی کنند که نمی‌دانند متقلب‌اند، متقلب‌ها مطرود می‌شوند. تقلب کردن هم ‌به قدر بازی کردن طبیعی است، بعضی از ما بردن به هر قیمتی را دوست داریم. ... ادامه نوشته

تیره‌روزی یک تجربه: بی‌پولی

اولین مواجهه‌ی واقعی با بی‌پولی در بزرگسالی اتفاق می‌افتد. ممکن است در کودکی چشم‌مان دنبال پاک‌کن، دوچرخه یا عروسک دوست و همسایه مانده باشد اما تصور درستی از بی‌پولی نداریم. نماد بی‌پولی در کودکی پدر و مادر ستمگری‌اند که دل‌شان نمی‌آید پول خرج کنند و به نظرشان این سرگرمی‌ها حیف‌ومیل است. اما بزرگ که می‌شویم تازه می‌فهمیم همه‌ی این سختگیری‌ها در جهت منافع مهم‌تری بوده. بعد از گرفتن اولین پول توجیبی ماهیانه یا حقوق است که می‌فهمیم مدیریت پول چه کار سختی است و اگر قرار باشد خانواده‌ای را اداره کنی کار سخت‌تر هم می‌شود. از قدیم گفته‌اند «پول خوشبختی نمی‌آورد» و تازگی‌ها بند جدیدی هم به آن اضافه شده که «اما بی‌پولی باعث بدبختی می‌شود». واقعیت این است که چه بخواهیم چه نخواهیم پول نقش مهمی در زندگی ما بازی می‌کند. اما شاید به قول پدرها قدر پولی را که با زحمت به دست نیاید نمی‌دانیم و باید بی‌پولی بکشیم و خون دل بخوریم تا قدر خوشبختی بعد از پول داشتن را بدانیم. ... ادامه نوشته

سفرستان یک تجربه: سفر

سفرهای برنامه‌ریزی شده و نرفته غمگین‌اند. جای خالی‌شان همیشه خودنمایی می‌کند. حتی اگر بعدها گذرمان به همان مقصد بیفتد، گاهی حس حسرت پیش از لذت سفر سراغ‌مان می‌آید و خودمان را با آدم‌های آن سفر از دست‌رفته تصور می‌کنیم. بعضی سفرها بی‌بازگشت‌اند. مسافران می‌روند و حادثه یا چیزی دیگر سبب می‌شود برنگردند. این سفرها هم حسرت‌بارند، هم فرصتی برای آخرین دیدار بوده‌اند و هم یادآور خطری‌اند که از بیخ گوش‌مان گذشته. همیشه با خودمان در جدالیم: نرفتن‌مان موهبت بود یا خسران؟ ... ادامه نوشته