روایت‌های مستند

آرمان‌تن تن ما در عشق چه می‌شود

وقتی عاشق می‌شویم، تن ما چه می‌شود؟ آیا چیزی فرای این نیاز تنانی وجود دارد؟ آیا واکنش‌های شیمیایی مغز فارغ از کالبد معنی دارد؟ در طی تاریخ همیشه این سوال بی‌جواب بوده که آیا ما عشق را فقط در مغزمان حس می‌کنیم یا آن‌جور که قدما می‌گفتند در قلب‌مان احساسش می‌کنیم و تن‌مان تابعی از این احساسات است یا اینکه با تن عاشق می‌شویم و بعد مغز محاسبه‌های دیگر را انجام می‌دهد و عشق را به کلماتی قابل فهم تبدیل می‌کند. در این جستار میشل فوکو از جای تن در معادله‌ی عشق حرف می‌زند. ... ادامه نوشته

کلام‌های محبت نامه‌های عاشقانه‌ی فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان

کی نامه‌ی عاشقانه می‌نویسیم؟ کی حمل احساسات‌مان را به کلمات مکتوب می‌سپاریم؟ کی فکر می‌کنیم دیگر نمی‌شود در کنار هم از کلمه به همان معنایی که در سرمان است استفاده کنیم؟ نامه‌های عاشقانه، آنها که نه از سر اجبار و در دوری که در نزدیکی و همراهی نوشته می‌شوند، شکل نهایی رابطه‌اند. اینکه ما با همیم اما کلمات پلی برای ما نیست. این ناتوانی عاشقانه حتی در مکتوبات آنها که در استفاده از کلمات متبحرند هم وجود دارد، نامه‌های فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان همین قدر الکن، همین قدر ناتوان، همین قدر عاشقانه است. عشقی در استیصال ارتباط. ... ادامه نوشته

ورزش قدیسین چطور می‌شود بدون خشونت راگبی بازی کرد

ویرجین راگبی اولین بار در فرانسه پا گرفت. کشیش میشل دورت «نوتردام دوراگبی» را در کلیسایی ویرانه بنا کرد و نمازخانه‌اش را محراب راگبی خالص در جهان کرد. راگبی خالص لمس توپ و ضربه‌ زدن به آن بدون خشونت‌های رایج این رشته است. ویرجین راگبی در آرژانتین طرفدارهای زیادی دارد، ورزشی که پیامش این است «در خیر بیامیزید» و در زندان‌ها و بازداشتگاه‌ها جوری به آن علاقه دارند که هر زندان چندین تیم ویرجین راگبی دارد. خلاف‌کارهای واقعی، قاتلان، قاچاقچی‌های مواد مخدر و اراذل در بازی جوری رام می‌شوند انگار هیچ‌وقت جز در این بازی زاده نشده‌اند. دعای روی جامی که به تیم اول می‌دهند این است «در کلاهبرداری هستی، قهرمان بازی بزرگ باشید.» ... ادامه نوشته

مایکل جردن هنوز اینجا است بازنشستگی یک اسطوره

بازنشستگی برای آدم‌های معمولی مثل پدر و مادر خودمان هم جانکاه است. چیزی که سال‌ها چشم‌انتظارش بوده‌اند اما وقتی سر می‌رسد دیگر هیچ جذابیتی ندارد. آدم آن‌همه فراغت می‌خواهد چه‌کار؟ آدمی که یاد گرفته هر صبح یک کار را، هر چه‌قدر هم حوصله‌سربر، بکند حالا با نداشتنش چطور کنار بیاید؟ اینها درباره‌ی آدم‌های معمولی بود اما بازنشستگی برای اسطوره‌ها چه حالی دارد؟ کسی که همیشه در مرکز توجه بوده و جمع افتخارات و مدال‌هایش شمردنی نیست. او با روزهای خالی‌اش چه می‌کند، با نداشتن آن‌همه هیجان و توجه؟ ناداستان پیش‌رو روایتی است از بازنشستگی اسطوره‌ی فراموش‌نشدنی بسکتبال، مایکل جردن. ... ادامه نوشته