loading

کاری به کارم نداشته باشید برش‌هایی از نامه‌ی عارف قزوینی به یکی از دوستانش نوشته: زمان انتشار:

عکس: عارف قزوینی و سگ‌هایش، مینا و مینو ۱۳۱۰ هجری شمسی


عارف قزوینی ۵۴ سال داشت که مرد. بنا به گفته‌ها و نوشته‌های آنهایی که او را دیده بودند و بنا به آثاری که به جا گذاشته، عارف شاعر، تصنیف‌ساز، موسیقیدان، آهنگساز و خواننده‌ی کم‌نظیری بوده است. تصنیف‌های او یک قرن است موسیقی سنتی ایران را تغذیه می‌کند و آهنگسازان و خوانندگان زیادی به واسطه‌ی کار روی تصانیفش صاحب نام و اعتباری شده‌اند. هر چه هست، چنین هنرمند کم‌نظیری در اواخر عمر در همدان در گوشه‌ای فقیرانه عزلت می‌گزیند و به گردش ایام می‌اندیشد که چگونه هنرمند وطن‌دوست پرکار و پرتلاشی چون او را به افلاس کشانیده است. آنچه می‌خوانید بخشی از یکی از نامه‌های اوست که عارف در آن از کاردانی و بی‌کاری‌اش می‌گوید.
کلیات دیوان عارف قزوینی، به اهتمام عبدالرحمن سیف آزاد، انتشارات امیرکبیر: ۱۳۴۷

از دیدن عکس من در مجله‌ی دختران ایران با نهایت تاسف اظهار تعجب کرده بودید که چرا به این زودی شکسته شده‌ام. بسیار بجا بود تعجب کنید از اینکه تاکنون زنده‌ام. همین‌قدر می‌دانم هرکه به جای من بود حالا مدت‌ها بود که اثری از وی نبود.
دوست عزیز من، طرفدار شریف من، آقای هزار، باز نزدیک است این سوال شما زبان شکایت مرا باز و گله آغاز کنم که چرا شکسته و پیر شده‌ام. آن وقت قلم از عهده‌ی شرح آن عجز پیدا کرده پهلو خالی می‌کند. آن وقت روح عاصی من عصبانی شده این چند صفحه را هم که به خون دل نوشته‌ام پاره کرده دور می‌ریزد. باز هم خودم به خودم ملامت کرده و مدت‌ها گریبان خود را به دست ناراحتی خیال داده شما را هم از چگونگی حال خود کاملا مطلع می‌سازم.
مبادا خدانکرده همچو تصور کنید دلتنگی من از این است که چرا مانند همه‌ی وطن‌خواهان یک وضع زندگانی مرتب و آبرومندی برای خودم فراهم نکردم یا اینکه چرا پول و ملک و باغ و خانه و زن خوشگل ندارم یا لااقل برای خاتمه دادن به خانه‌به‌دوشی خود چرا در تمام این کشور پهناور یک اتاق گلی برای یک چنین روز بدبختی خود تدارک ندیده‌ام. خیر، از هیچ‌یک از اینها کدر و دلتنگ نیستم چون همیشه روزگار با روی خوش و آغوش باز به طرف من آمد و من همیشه پشت به او کرده روی خوش به او ننموده به سخت‌ترین زندگانی ساخته و به هیچ قانع بودم. یعنی هیچ‌وقت این‌قدرها کوته‌نظر نبودم که در این‌ خیال‌ها باشم و از وقتی که پا به دایره‌ی آزادیخواهی گذاشته‌ام، تمام خیالم متوجه این بود که هر وقت مملکت آباد شد همه‌اش از آن من است.
وجدان خود را گواه می‌گیرم که من تنها کسی بودم که خود را برای مملکتم خواستم نه مثل بعضی از همقدمان که همه چیز را برای خود خواسته و می‌خواهند. هیچ‌وقت در راه وطن‌پرستی از خطر گریزان نبودم اگر هم تا کنون زنده مانده‌ام کوتاهی از من نبوده. شاید تا یک اندازه بدانید که من همیشه دشمنان آهنین‌مشت از قبیل نایب‌السلطنه‌ی مملکت، سپهسالار، به اصطلاح وثوق‌الدوله‌ها، قوام‌السلطنه‌ها، همین‌طور طبقه‌ی اول روحانیون بلکه از هر طبقه، بلکه می‌توان گفت نصف اهالی مملکت از هر طبقه با من دشمن بودند و در مقابل یک مشت دوستان بی‌عرضه، دروغگو، مزخرف، تنبل و بی‌کاره که اگر از وجودشان کاری ساخته می‌شد فقط برای خودشان بود.
ای داد بیداد که من موفق نشدم آنچه را می‌دانم به روی کاغذ آورده یک کتاب نفیس پرقیمتی از خود به یادگار بگذارم. صدهزار افسوس که غیر از این هم آرزویی که قابل ذکر باشد ندارم و این آرزو را حتما به گور خواهم برد.
من یک ایرانی پاک و بی‌آلایشی بوده و هستم که به هیچ‌چیز جز وطنم علاقه ندارم. من کسی هستم که آرزو می‌کنم در خاکستر تون حمام بخوابم ولی ملتم شریف و بزرگوار و مملکتم آباد باشد. من اگر علاقه به خودم داشتم کارم به اینجا نمی‌کشید با سه تا سگ و یک زن بدبخت که کارهای داخلی و خارجی مرا تنها او بایستی اداره کند.
من یک آدم عاجز و بی‌دست‌وپایی نبودم که نتوانم برای خود یک زندگانی بهتر از این تدارک کنم. ممکن بود با پول دو سه نمایش یک ده ییلاقی برای امروز خود خریده و محتاج کسی نباشم. من آدم بی‌انصاف خودستایی نیستم ولی بدانید من که زود می‌میرم اما مادرِ ایران قرن‌ها مانند من پسری به وجود نخواهد آورد زیرا طبیعت چهار پنج چیز تنها به من داده که یحتمل در گذشته و آینده همه‌ی آنها را به یک نفر نداده و نخواهد داد. خیلی به ندرت واقع می‌شود که یک نفر هم استاد موسیقی باشد، هم خواننده‌ای بی‌نظیر، هم اول آهنگساز یعنی مبتکر در آهنگ، هم شعرساز و هم گذشته از همه‌ی اینها به قدری علاقه‌مند به وطنش باشد که جان خود را در راه آن این‌طور تمام کند بدون اینکه به ‌قدر سر مویی آرزوی مقام و مرتبه‌ای را داشته باشد.
هیچ‌کس جز از من از وضع زندگانی من، از عقاید و افکار من، از خدمات و فداکاری‌های من خبر ندارد و نمی‌داند من چطور پدر خودم را از هر جهت سر این آب و خاک درآورده و چگونه خود را خاکسترنشین کرده‌ام.
هیچ تعجب نکنید از اینکه من شکسته و پیر شده‌ام چون اگر شرح علل و جزئیات آن ممکن بود شما هم از خواندن یا شنیدن آنها پیر می‌شدید، تنها قدرنشناسی و فراموشکاری یک ملتی کافی است. ای کاش همه فراموشکار بودند کاری به کار من نداشتند و می‌گذاشتند آخر عمر خود را به سگ‌بازی تمام می‌کردم.

4 دیدگاه

    • دوست عزیزم
      ماهیت یک وب سایت به همین است. کافیست به وب سایت مجلات بزرگ دنیا هم نگاهی بندازید . ناداستان در نسخه پی دی اف در مارکت های طاقچه و فیدیبو موجود است و نسخه به علاوه ناداستان در وب سایت . شما میتوانید از قابلیت مرورگرهای مختلف در ذخیره وب سایت به صورت آف لاین استفاده کنید و به دون نیاز به اتصال اینترنتی هر بار نوشته‌ها را بخوانید .

  • انگار، نامیدی از آدم ها که چنان مجسمه ای بی روح نظارگرند و شوق زندگی را در پرواز آزادی به فراموشی سپرده اند، قدمت دیرینه دارد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *